یک آرزوی کوچولو
این روزا با خودم فکر میکنم چه آرزویی دارم که اگه برآورده بشه خیلی خوشحال میشم؟
به فرمایش مولا تو خطبه متقین اونجا که در جواب همام اوصاف متقین رو بیان میکنه، میفرماید : «آرزویش را نزدیک می بینی، لغزش اش را کم، قلبش را خاشع، نفسش را قانع»
الان که با خودم کلنجار میرم میبینم که من لغزشم زیاده، قلبم ام خاشع نیست و نفسمو که نگو .... اما انگار آرزوی دور و درازی ندارم. شاید با گردشی کوچولو توی کوه یا یه گم شدن چند ساعته تو کوه یا بوییدن یک گل یا چرت چند دقیقه ای کنار جوب آب تمام آرزوهام برآورده بشه.
خدایا آرزوهایمان را برآورده بفرما.
بقول محمدرضا پی نوشت: این عکس رو توی میدان میشان در راه سفر به قله الوند در اردیبهشت 1388، دوست عزیزم محسن گرفت. این گلهای توتیا کنار جوبهای آب رشد میکنه و گردهای نقره ایی رنگ روی ساقه اش آدمو مسحور میکنه.
من به توصیه یکی از عاشقان کوه بنام عمو حسن، ساقه این گل رو بین دو پلکم گذاشتم و پلکامو بهم فشار دادم، بعد ساقه رو به آرومی کنار گذاشتم. اولش یه حس سوزش عجیبی تو چشمام عارض شد بعدش از چشمام اشک سرازیر شد و انگار که چشمام جون دوباره گرفت و مثل تلسکوپ کار میکرد.