گرگ هار
شعری زیبا با عنوان گرگ هار از کتاب زمستان مرحوم اخوان ثالث : فکر میکنم اولین یا دومین کتاب شعری بود که خریدم. یادآور تابستان زیبای سال 83 .
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو.
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز،
میدوم ، برده ز هر باد گرو.
چشمهایم چو دو کانون شرار،
صف تاریکی شب را شکند،
همه بی رحمی و فرمان فرار.
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه.
تو چه آسوده و بی باک خزامی به برم!
آه ، می ترسم ، آه.
آه، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق،
که تو خود را نگری،
مانده نومید ز هر گونه دفاع،
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی.
پوپکم ! آهوکم!
چه نشستی غافل!
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی.
پس ازین دره ی ژرف،
جای خمیازه ی جاوید شده ی غار سیاه،
پشت آن قله ی پوشیده ز برف،
نیست چیزی ، خبری.
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری.
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعله ی پاک!
بیشتر سوزم و دندان به جگر میفشرم.
منشین با من ، با من منشین،
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من،
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز،
بر من افتد; چه عذاب و ستمی ست.
در دم این نیست ولی
در دم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بیخویشتنم.
پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.
مگرم سوی تو راهی باشد
- چون فروغ نگهت-
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بیتو ؟ -چون مرده ی چشم سیهت.-
منشین اما با من ، منشین.
تکیه بر من مکن، ای پرده ی طناز حریر!
که شراری شده ام.
پوپکم ! آهوکم!
گرگ هاری شده ام.
منبع: جسجو